عجب روزهای بدی دارم.
خدایا یعنی دلت به حال من نمیسوزه؟
عجب روزهای بدی دارم.
خدایا یعنی دلت به حال من نمیسوزه؟
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
این چند صدا رو در هیچ شرایطی نمیتونم تحمل کنم، این چند صدا رسما منو دیوونه میکنند: (به ترتیب اولویت)
صدای به هم خوردن و ترق توروق ظرف ها
صدای بوق ماشین
صدای زنگ تلفن مخصوصا وقتی کسی گوشی رو بر نداره
صدای جیغ بچه ها مخصوصا اگه از یک نفر بیشتر باشند
ارسال شده در من | برچسبها بوق, زنگ, صدا | بیان دیدگاه »
میخوام از امروز یه جدول ساده درست کنم و همه خرج هایی که می کنم رو توش بنویسم. واقعا لازمه.اینجوری ناخود آگاه خیلی از خرج های غیر ضروری از زندگی آدم حذف میشه.
امروز با یه حساب کتاب ساده فهمیدم چقدر از دخل و خرج خودم بی اطلاعم. وقتی نگاه میکنم بجز چند مورد خیلی محدود هیچ خرج یا خرید گران قیمتی نداشتم. ولی وقتی نسبت حقوق دریافتیم و پولی که ذخیره کردم رو حساب میکنم، متوجه میشم که خیلی ولخرجم، خیلی ![]()
معلومه همش هم خرج های خورده خورده بوده که اینجوری جمع شده و خودی نشون داده. احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم. دوست دارم بتونم روی مسائل مالی لااقل خودم کنترل داشته باشم.
پ.ن. خداییش نمیفهمم همکارای مرد بیچاره متاهل من که تازه بچه هم دارن چجوری با حقوقی که اندازه من و گاهی اوقات کمتره زندگیشون رو میچرخونن؟
پ.ن.2. امروز 16000 تومن خرج کردم، در حالیکه به نظر خودم چیز خاصی نخریدم!
ارسال شده در من | برچسبها ولخرج, خرج, دخل | بیان دیدگاه »
امروز يهو ياد شاهرخ و سميه افتادم. يادتونه؟ فكر كنم اون موقع راهنمايي بودم. همون سميه 16 ساله اي كه خواهر و برادرش رو به دليلي كه آخرش نمهميدم چيه كشته بود. شاهرخ هم دوست پسرش بود.
چقدر زود از خاطرها رفتن. اون موقع چقدر سر و صدا به پا كرد. همه جا صحبت از اونا بود.مردم چقدر از يك جنايت خانوادگي تعجب كرده بودن. مگه ميشه كسي خواهر و برادر خودش رو بكشه؟؟ نميدونستن چندسال بعد چقدر از اين جور جنايت ها خواهند ديد و شنيد…
نمي دونم چي به سرشون اومد. اعدام شدن؟ پدر و مادر بيچاره رضايت دادن؟ اگر اعدام شده باشن الان در چه حالن؟ اگه زنده باشن چطور؟
هنوز هم بعد از اين همه مدت نفهميدم چه نيرويي در وجود اين دختر بوده كه تونسته اين كار رو بكنه، واقعا چطور تونست؟
ارسال شده در عمومي | برچسبها جنايت, سميه, شاهرخ | 5 دیدگاه »
واقعا درسته که میگن باید قدر چیزای کوچیکی هم که داری بدونی، من تا خرداد 86 این امکان رو داشتم هر رنگی دوست دارم، لباس بپوشم. مانتوی سفید، آبی، قرمز، روسری رنگی، گل گلی…
الان چی؟ باید فکر کنم اگر مانتوی آبی نفتی بپوشم ایراد داره؟ این جورابم یه خورده نازکه ایراد داره؟ مانتویی که 4 تا جیب داره ایراد داره؟ مانتوی که جیب نداره ایراد داره؟ مقنعه ام گشاده ایراد داره؟شلوار جین ایراد داره؟ آرایش دیشبم از بیخ و بن پاک نشده، ایراد داره؟کیف رنگ روشن چی؟ لباس کتون چی؟…
هر وقت میرم 7 تیر برای خرید مانتو، واقعا تموم میشم، هم از لحاظ روحی، هم جسمی
ارسال شده در من | برچسبها لباس, مانتو, کیف, حجاب, رنگ | 3 دیدگاه »
این دو عکسم را کنار هم گذاشته ام و نگاهشون میکنم. هر دو از صورتم .
اگه کسی اولی رو به هر غریبه نشون بده، میگه وای فوق العاده است، چقدر خوشگل و احتمالا دیگه ول کن معامله نیست.
اگه کسی دومی را هر غریبه نشون بده، نگاهی میندازه، لبهاش رو به هم فشار میده، چینی به پیشانی میندازه، ولی ترجیح میده حرفی نزنه و احتمالا فرار را بر قرار ترجیح میده .
هر دو تاشون عکس من هستن و خیلی به هم شباهت دارن.
ارسال شده در ایران, من | برچسبها تفاوت, شباهت, عکس | ۱ دیدگاه »
میدون کوچیکی هست بین میدون سرو و کاج در سعادت آباد. همون جایی که شیرینی فروشی لادن هست. تا اون جایی که من یادمه این میدون اسمی نداشت. شهرداری انگار اصلا موجودیت این میدون رو فراموش کرده بود.
از اون جاییکه این میدون خیلی نزدیک خونه داییمه، همیشه برای آدرس دادن خونه شون به دیگران یا به آژانس یا…مشکل داشتیم.
دیروز که به خونه داییم میرفتم، یه دفعه دیدم تابلوی مخصوص اسم میدون وسط اون نصب شده، کنجکاو شدم ببینم بعد از این همه مدت بالاخره چه اسمی برای براش انتخاب کردن، رفتم جلو و تابلو رو خوندم : “میدان قیصر امین پور”
ارسال شده در عمومي | برچسبها قیصر امین پور, میدان, نامگذاری, شهرداری | ۱ دیدگاه »
همه میگن از آدم هایی که ژست آدم های مهم رو میگیرند، بیزاریم. منم همین طور. کسایی که خودشون میدونن هیچی بارشون نیست، ولی برای کسب منافع و ژست و اینا… ادای آدم های مهم و همه چیز فهم و با کمالات رو در میارن و جالبه که خیلیا گول ظاهرشون رو میخورن.
ولی به نظر من غیر قابل تحمل تر از دسته اول اونایی هستن که هیچی بارشون نیست، ولی واقعا فکر میکنن خیلی میفهمن و میتونن راجع به چیزایی که اندازه چغندر هم از اونا نمیفهمن نظر بدن. واقعا هم فکر میکنن حق باهاشونه.
اینا شاید به اندازه دسته اول بد نباشن، ولی خیلی از دسته اول مضر ترن.
چقدر سر و کله زدن باهاشون سخته خدا…
ارسال شده در عمومي | برچسبها مهم, مضحک, مغرور | 2 دیدگاه »
دلارام پاهاشو به زمین میکوبه و جیغ میکشه، میخواد خونه ما بمونه. هر چی بهش میگیم هر کسی باید بره خونه خودش حالیش نیست.
حق داره، هنوز این شانس رو داره که کودک باشه، کودک شادی که فکر میکنه میتونیم همه چیز رو در دنیا طبق خواسته خودمون داشته باشیم.
ارسال شده در عمومي | برچسبها کودک | ۱ دیدگاه »
رفتن يك گردش دسته جمعي در طبيعت، ديدن مناظر بديع، شنيدن صداي آب، گفتن و خنديدن و رقصيدن، خوردن كباب ذغالي اصل خيلي ميتونه براي يك عدد روحيه بغض گرفته مفيد باشه.
ارسال شده در Uncategorized | برچسبها گردش, طبیعت | بیان دیدگاه »