توی تاکسی نشسته بودم که از کنار ایستگاه اتوبوس رد شدیم. 40-50 نفری منتظر ایستاده بودن. معلوم بود اتوبوس خیلی دیر کرده.
همه جور آدم اونجا ایستاده بودن، مادری با بچه مدرسه ای، پیرمردی با عصا، همچنین جوانی با عصا، دختری با هفت قلم آرایش، مردی کارمند نما و …… البته همه با دماغای قرمز و نگاه های هم جهت، جهتی که اتوبوس می آمد.
توی دلم گفتم کاش اتوبوس زودتر بیاد.
