Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر, 2008

شمارش

ازش ميپرسم: اصلا دوستم داري؟
يه فکري ميکنه و ميخنده و سرش رو تکون ميده، يعني آره.
منم ميخندم و باز ميپرسم: چقدر دوستم داري؟
بلافاصله ميگه: دوتا، دووو تا.
ميدونم تازگيا ياد گرفته تا هشت بشماره.
اين يعني زياد دوستم نداره، نيم وجبي نامرد!

Read Full Post »

توی تاکسی نشسته بودم که از کنار ایستگاه اتوبوس رد شدیم. 40-50 نفری منتظر ایستاده بودن. معلوم بود اتوبوس خیلی دیر کرده.
همه جور آدم اونجا ایستاده بودن، مادری با بچه مدرسه ای، پیرمردی با عصا، همچنین جوانی با عصا، دختری با هفت قلم آرایش، مردی کارمند نما و …… البته همه با دماغای قرمز و [...]

Read Full Post »

پاییز و حواس من

پاييز!   رفتي و گوش هايم را بي نصيب گذاشتي…
چشمهايم مناظر بديع هزار رنگت را ديد،
پوستم لطافت قطره قطره هاي باران و هواي خنك پاييزي را لمس كرد،
زبانم مزه خرمالوي گس و رسيده و بيني م بوي خاك باران خورده را چشيد،
گوشهايم اما…در حسرت شنيدن خش خش برگ هاي پاييزي ماند…

Read Full Post »