ازش ميپرسم: اصلا دوستم داري؟
يه فکري ميکنه و ميخنده و سرش رو تکون ميده، يعني آره.
منم ميخندم و باز ميپرسم: چقدر دوستم داري؟
بلافاصله ميگه: دوتا، دووو تا.
ميدونم تازگيا ياد گرفته تا هشت بشماره.
اين يعني زياد دوستم نداره، نيم وجبي نامرد!
Archive for دسامبر, 2008
شمارش
Posted in عمومي, tagged كودك, دوست داشتن, شمارش on دسامبر 28, 2008 | 2 Comments »
ايستگاه اتوبوس
Posted in عمومي, tagged مسافر, ایستگاه, اتوبوس on دسامبر 22, 2008 | بیان دیدگاه »
توی تاکسی نشسته بودم که از کنار ایستگاه اتوبوس رد شدیم. 40-50 نفری منتظر ایستاده بودن. معلوم بود اتوبوس خیلی دیر کرده.
همه جور آدم اونجا ایستاده بودن، مادری با بچه مدرسه ای، پیرمردی با عصا، همچنین جوانی با عصا، دختری با هفت قلم آرایش، مردی کارمند نما و …… البته همه با دماغای قرمز و [...]
پاییز و حواس من
Posted in عمومي, من, tagged گوش, پاييز, برگ, حس, خش خش on دسامبر 15, 2008 | 2 Comments »
پاييز! رفتي و گوش هايم را بي نصيب گذاشتي…
چشمهايم مناظر بديع هزار رنگت را ديد،
پوستم لطافت قطره قطره هاي باران و هواي خنك پاييزي را لمس كرد،
زبانم مزه خرمالوي گس و رسيده و بيني م بوي خاك باران خورده را چشيد،
گوشهايم اما…در حسرت شنيدن خش خش برگ هاي پاييزي ماند…
